كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

288

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

وَ كَذلِكَ و چنان كه به دو نموده بوديم گمراهى قوم او را همچنان نُرِي إِبْراهِيمَ بنموديم ابراهيم را مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عجائب و بدائع آسمانها و زمينها را و گفته‌اند ملكوت آسمان شمس و قمر و ملكوت زمين شجر و حجر حق سبحانه و تعالى ابراهيم را بر صخره برآورد و آسمانها و زمينها از ذروه عرش تا تحت الثرى برو منكشف ساخت تا استدلال كند بدان بر قدرت كامله حق تعالى وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ و تا باشد از بىگمانان يا موقن بود در علم استدلالى در معالم آورده كه نمرود بن كنعان كه پادشاه روى زمين بوده در بابل نشستى شبى در واقعه ديد كه كوكبى از افق آن بلده طلوع نموده كه در شعشعه جمال او نور آفتاب و ماهتاب نابود گشت از غايت فزع بيدار شد و كاهنان و منجمان مملكت تعبير اين واقعه را بر آن وجه كردند كه درين سال بولايت تو مولودى خجسته طالع از خلوتخانه عدم به فضاى صحراى وجود خرامد كه هلاك تو و اهل مملكت تو بدست او باشد و هنوز اين مولود از مستقر صلب بمستودع رحم نه پيوسته نمرود بفرمود تا ميان زنان و شوهران تفريق كردند و بر هر ديهه از ايشان يكى را موكل ساخت و آزر را كه يكى از مقربان و محرمان نمرود بود شبى با زن او كه ادنى بنت تمز بود پنهان از موكلان خلوتى دست داد و او حامله شد و بامدادش كاهنان با نمرود گفتند كه امشب آن كودك برحم مادر پيوسته است نمرود خشم گرفته بفرمود تا بر هر حامله يكى موكل ساختند تا اگر پسر زايد فى الحال بكشند زنانى كه در تفحص احوال حوامل بودند چون بر مادر ابراهيم ع اثر حمل ظاهر نبود ازو درگذشتند و ديگر كسى به دو التفات نكرد تا وقتى كه وضع حمل نزديك رسيد ادنى بترسيد كه اگر پسر بزايد و ناگاه خبر وى به كسان نمرود رسد فى الحال او را بكشتند به بهانه از شهر بيرون رفت و غارى در ميان دو كوه نشان داشت در آن غار ابراهيم را بزاد و در خرقه پيچيده همان‌جا گذاشته در غار به سنگ استوار كرده آزر را كه از قصّه حمل خبر نداشت گفت اى آزر از ترس گماشتگان نمرود بصحرا رفتم و پسرى بزادم فى الحال بمرد در خاك دفن كردم و بازگشتم آزر باور كرد ادنى روز ديگر بغار آمده ديد كه ابراهيم انگشتان خود را مىمكد از يكى شير و از ديگرى عسل بيرون مىآيد خوش‌دل شده به شهر مراجعت نمود القصه ابراهيم ع چون شير تربيت از پستان عنايت الهى مىنوشيد بروز چندان مىباليد كه كودكى ديگر بر ماهى و به ماهى چندان بزرگ مىشد كه ديگرى در سالى بيت چو ماه نو كه با روى دل افروز * بود زاينده نورش روز تا روز چون پانزده ماه شد با جوانانى پانزده‌ساله مقابل گشت و از غار بيرون آمد و گفته‌اند هفت يا يا سيزده يا هفده سال در غار بود و بر هر تقدير چون ابراهيم بزرگ شد ادنى گفت به آزر پسر تو كه آن روز خبر مرگ او به دروغ دادم به جوانى رسيده است در غايت خوب‌روئى و نيكوخوئى پس آزر را در غار درآورد و ابراهيم ع را بوى نمود آزر بجمال پسر خويش خوش برآمد و مادرش را گفت اين پسر را از غار به خانه درآر كه به ملازمت نمرود بريم آزر برفت و ادنى ابراهيم ع را از غار بدر آورد و نماز شام بود كه بيرون آورده و در بيابان نزديك شهر بيامدند گلّه‌هاى اسپان و شتران و رمه‌هاى گوسفندان جمع بودند ابراهيم ع از مادر پرسيد اين‌ها چه چيزست و چه نام دارد مادر او را خبر داد ابراهيم ع گفت هرآئينه اين‌ها را پروردگارى باشد كه آفريده است و حالا روزى مىدهد پس مادر را گفت هيچ مخلوقى را از خالقى كه آفريدگار او باشد و بمدد تربيت او پرورش يابد چاره نيست پس گفت پروردگار من كيست مادرش گفت من پروردگار توام گفت پروردگار تو كيست گفت پدر تو گفت خداى او كيست گفت نمرود - ابراهيم ع پرسيد كه خداى نمرود كيست مادرش بانگ برو زد كه مثل اين سخنان مگو كه خطر كلى دارد و در زمان نمرود بعضى ستاره و آفتاب و ماه را مىپرستيدند و برخى بت‌پرست بودند و جمعى پرستش نمرود مىكردند ابراهيم ع با مادر بجانب شهر روان شد فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ پس چون شب برو درآمد و تاريك شد كَوْكَباً ديد ستاره درخشان يعنى زهره و بعضى مشترى گفته‌اند نزديك به افق مغرب طلوع كرده پس بعضى كه ستاره‌پرست بودند روى بوى سجده كردند قالَ گفت ابراهيم هذا رَبِّي آيا اينست پروردگار من بر سبيل استفهام يا بزعم آن قوم فَلَمَّا أَفَلَ پس آن هنگام كه آن ستاره فرورفت قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گفت دوست نمىدارم فروروندگان را زيرا كه زوال و انتقال به پروردگار عالم روا نباشد پس قدرى راه ديگر برفتند و شب چهاردهم بود بر طبق يمين ماه بر كناره خوان سبز فلك نمودار گشت فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ پس چون ديد ماه را بازِغاً برآينده و تابنده و جمعى از ماه‌پرستان پيش وى به سجده در افتاده قالَ هذا رَبِّي گفت آيا اينست پروردگار من فَلَمَّا أَفَلَ پس آن‌وقت كه روى بغروب نهاد يعنى از خط نصف النهار بجانب مغرب ميل كرد قالَ گفت ابراهيم ع لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي اگر راه نه‌نمايد مرا پروردگار من به معرفت و شناخت خود لَأَكُونَنَّ هرآئينه باشم مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ از گروه گمراهان پس از آنجا درگذشتند و به نزديك شهر رسيدند آفتاب تابان ابتداى طلوع كرد و جمعى متوجه او شده عزم سجود كردند .